تبليغاتX
دخمل کوشولوی مامان

سلام خوف پوفید؟چه خبرا؟چه کارا می کنید؟خوش می گذره؟وای امروز عاطیو دیدم.رفتیم کلاس ریاضی.

دیشب داشتیم با عاطی تلی می حرفیدیم.ساعت 12 شب ولی انقد خندیدیم.ماشاالله یکی از یکی دلقک تریم.

عاطی که میزنگه بهم همین من می گم الو؟ شروع می کنه به خندیدن.دیشب با عاطی درباره همه

حرفیدیم.ملتو مخسره کردیم.از استاد ریاضیمون گرفته تا مینا(قابل توجه بعضیا).

عاطی می گفت:فردا اون مانتو خاکستریتو بپوش.خوشم میاد ازش

_من: نچ نچ.بپوشمش تا بهم بخندین؟؟؟؟؟؟؟

_عاطی:من؟ نه بابا.خوشگله بپوشش.

_من:هان؟خب اول باید از آقامون اجازه بگیرم.

_عاطی:اصلاااااا نظر اون مهم نیس من مهمم.

_من:خب عاطی جان نظر شما هم مهمه ولی خو من می خوام یه عمر با آقامون زندگی کنم.

_عاطی:اینجوره؟باشه.منم براتون غذا نیمی پخم.تا آقاتون بات دعوا کنه.*

_من:عاطییییییییی(با مظلومیت)پس ما چی بخوریم؟

_عاطی:به من چه.پس باید بپوشیشا.

_من:حالا صبر کن صحبت کنم با ایشون.(ولی باشه می پوشم)

حالا امروز رسیدم به کلاس با سارا دخی خالم رفته بودم.بعد دیدم عاطی بالا ایستاده براش دست تکون دادم.

بعد رفتیم تو کلاس استاد اومد شروع کردن به درس دادن.بعدشم اومدم خونه یک عالمه درس و مقش داشتم.

امروزم روز خوفی بود.

تا ببینیم فردا چگونه است.

فعلااااااااااااااااااااااااا.


*=از اونجایی که من غذا بلد نیستم بپخم قرار شد هر موقع مزدوج شدیم من و عاطی.اون کارای پخت و پز انجام بده.



یکشنبه 17 آبان1388 |

13 آبان

 
 

سلام سلام چیطورایید؟هان؟

آقا میگم کیا رفتن راه پیمایی؟ما رفتیم.(دلتون بسوسه)البته از طرفه مردسمون و با تهدید به کم کردن انضباط.ولی خوف بود.از زیست فراریدیم.عخش کردیم.

بعد تازشم پیاده بردنمون استادیوم.بعد دمه درش اجتماع کردیم.3یا 4تا مردسه دخملونه و 3 یا 4تا هم پسرونه.بعدش عاطینارو دیدیم. عاطی و سحر و ماهرخ و حدیث و اون یکی سحرو.وای الی(الهام)رو هم دیدیم.وای منو نورا و فاطمه و شیک شیک که عاطیو دیدیم.شیک شیک تازه بعد 3ساعت گفت:نگاه عاطییی.نورا جیغ می زد(چادرشم دور کمرش بستیده بود)فاطمه هم می پرید تا عاطینا رو ببینه.منم انگار براد پیتو دیده بودم دست تکون می دادم واسه عاطی.صدامون به هم نیمی رسید جیغ می زدیم.

یهو دیدم یه چی افتاد تو بغلم.گفتم هان؟

.

.

.

.

دیدم الهام بود.همچین لپمو کشید هنو درده.

بعدش خلاصه اون آقاهه داشت تو میکروفن شعار می داد.بچه ها مردسه ما داشتن نون ببر و کباب بیار بازی می کردن.چندتاشون همو وسط نشسته بودن رو زمین.منم داشتم شعر می خوندم فاطمه دست می زد. بسیار فعال بودمیییی.بعدش این برادران جلو ما ایستاده بودن بعد هی میومدن عقب معاونمون به ما می گفت برید عقبتر بعد خو نمی شد،چون بچه های مردسه های دیگه پشت سرمون بودن.بعد ما که نمی رفتیم عبق.دعوامون می کرد.(هه هه).

بعدشم واسه بازگشت انقده تو راه این یاروها بمون حرف زدن.آخه یعنی چی خوب؟ما با چادر رفتیم بعد تازه چادر هی از رو سرمون هی لیز می خورد.

چیقد عاطینا به ریخت و قیافمون خندیدن.بعدش من همون جا دارم گونی مردسمو نشون عاطی می دم.هرکی بهم می گفت مال کدوم مردسه ای؟چادرمو نشونش می دادم.خلاصه برگشتیم مردسه.اومدیم تو کلاس مثه اینا که از دیوونه خونه فرار کردن.شروع کردیم به شعر خوندن و سر و صدا.آخه 1.30 مین اصلا شعر نخونده بودیم عقده ای شده بودیم شدیدا.خواننده شدیم رفت.من سوت می زدم بقیه جیغ.کلا بسی بسیار سرخوش می باشم.





جمعه 15 آبان1388 |

سلام سلام سلام سلام سلام سلام و سلاممممممممممممممم.

چطورایید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چی خبرا؟چی کارا می کنید؟

خب مجددا روزمون گرامی باد(حالا ول نیمیکنم دیگه خو)

خوب دیروز ما تو مدرسمون جشنه روز دخترو گرفتیم اول خود مدرسه یه خانومه رو آورد که مولودی بخونه.بیشتر شبیه عزاداری بود.

گفتیم نه بابا فایده نداره خودمون باید دست به کار شیم.زنگ سوم بعد از امتحانه مطالعات انقد به دبیرمون خسته نباشید گفتیم که مجبور شد از کلاس بره بیرون که ما پای کوبی کنیم.

همین رفت بیرون کیکمونو گذاشتیم روش بزرگ نوشته بود:(داشکده آکسفورد)یه شمع 4 هم روش گذاشتیم به نشانه ی کلاسمون.

بعد فوتش کردیم بعدشم جیغغغغغغغغغغغ و سوت.

بعد خانوما دست به کار شدن همه رفتن وسط کلاس و بقیه اش رو هم که خودتون می دونید.انواع و اقسام شعرا رو خوندیم از ساسی مانکن و علیشمس و اشکین و... گرفته تا ای ایران و یار دبستانیه من.با همشونم رقصیدیم.

من و پریا و عسل فرهاد و ویگن می خوندیم بچه ها باهاش می رقصیدن.

همه مدلی هم رقصیدیم کردی،ترکی و... با اجازتون یه مقدار تسبتا زیادی هم ادا رقص برادران رو در آوردیم.(پوزش).

بعد همین جوری که داشتیم شادمانی می کردیم یهو در کلاس باز شد و عزی(عزراییل)مشرف شدن تو.تا اومد همه رفتن نشستن سرجاشون شروع کردن به خوندن دعای امام زمان.تا در و بستو رفت وسط دعا شروع کردن جیغ زدن و شعر خوندن،اینو:(همگی با هم اوفی اوفی،بالاییا شدن اوکی...)باز عزی در و باز کرد یه نگاهه وحشتناک بهمان انداختیدندی و گفت با همه چی شوخی با اینم شوخی؟

بعد واس تنبیه یک عدد طلبه سر وقتمون فرستادن.آقا از تو دماغمون در آوردن.تا اومد تو عسل گفت:خانم شما آخوندید؟!!!!!.

بعد طلبهه گفت حالا ما هم اومدیم وقت کلاستونو گرفتیم.منم گفتن نه خانون داشتیم جشن می گرفتیم که دیگه شما اومدین.نصفش موند.

بعد پریا گفت خانوم ما می خوایم ساندویچ بخوریم با اجازه ما شروع کردیم به خوردن جلوش بدون تعارف.

بعد بچه ها که داشتن حرف می زدن،این خانومه به من گفت چقد تو چشات مظلومه.بعد پریا گفت:اُه اُه.بابا این نصفش تو زمینه.

بعد من گفتن نه اتفاقا پیشه پایه شما داشتیم پای کوبی می کردیم.

بعد یه بارم گفت برای سلامتی خودتون صلوات بفرستین.بعدش پریا پا شد گفت باری سلامتی ساسی، علیشمس،تهی،حسین مختل یه صلوات محمدی.

خلاصه سوژه خنده شده بودند ایشون.

در کل روزه خوبی بود.

جا همتان خالییییییییییییییییییی.

فعلا.

(زنان هوشيارتر از آن هستن که مردانگي خود را به همسران خود نشان بدهند.)


پنجشنبه 30 مهر1388 |

شلام شلام به همه دخملای گلللللللللللللللللللل.و داداشای عزیز.

اول از همه تا یادم نرفته آبجی جونا روزمون مبارک.خوشحالیمون سه چارک.

بعدش اینکه خوفید به امید خدا؟

خب خدارو شکر.

می گم من تو این مدت که نبودم یه عالمه سوژه خنده دارم واستون حالا یکی یکی می گم خدمتتون.

1) آقا گفتم می خوام برم کلاس(مراجعه شود به پست قبلی)رفتیم کلاس با مامانیم.بعد از کلاس اومدیم بیرون بعد تو خیابوت داشتیم می رفتیم حالا کجا؟توی خیابون مرکز شهر آبادان.بعد حالا کجا خیابونه؟استگاه تاکسی یعنی شل.غ ترین جای آبادان.بعد اومدیم با مامان از عرض خیابون رد شیم.حالا 4یا 5تا برادر پشت سرمون 4یا 5تا هم از مقابل میومدن.بعد یه دفعه مامان گفت:حواست به این چاهه باشه.آخه یک چاه فاضلاب بود که سرش یه کوچولو شکسته بود.از اونجایی که نرون های عصبیه اینجانب با چاپار این ور و اون ور می رن. و از طرفی بنده با عالم و آدم لجم.دقیقا حواسم نبودندی و پایم را درست و بر حسب معادلات دقیق و میکرومتری گذاشتم در همون قسمت.

آقا دیدم یهو رفتم پایین.نگو یک عدد از پاهام رفته درون چاه.آقا حالا افتادم نا ندارم پاشم.همو وسط نشسته بودم.ملت هم پش سرمان منتظر.یعنی تو شک بودم خفن.حالا شولارم هم سفید یه قسمتش کاملاااااااا سبز لجنی شد.دیگه اومدیم خونه اولش گرم بودم نفهمیدم.ولی شبش مردم از پا درد.انقد جیغ زدم.

یه مدته شدم سوژه خنده فامیل.مامانی هم خوب خبر گذاری bbc.عالم و آدم فهمیدن.

واییییییییی من یه مدت بود سوتی نداده بودم بعد یه سوتی دادم به چه عظمت

واخ واخ.

آقا یه طومار شد. بقیش در دیسک 2.

پ.ن1:امروز روز دختر تو مردسه خیلی خوش گذشت جا همتون خالی.

پ.ن2:فردا باز باید برم کلاس ملاس تقویتی.

پ.ن3:هر دفعه می خوام آخر پستام یه جمله ی قشنگ بنویسم.


(اي تماشايي ترين مخلوق خاكي در زمين        
                                 آسماني ميشوم وقتي نگاهت ميكنم)


پنجشنبه 30 مهر1388 |

پت ومت

 
 

هلووووووووووووووووووووووووووووو*.

چه چه چه طورین؟

خوف پوفین؟

چیها خبرا؟چی کارها میکنید؟خوش می گذرد آیا؟

ماهم خوفیم.خوکیمان کمی خفیخ شده استی.

راستی اول همه می گم که امروز نمره فیزیکمو گرفتم.همه با هم دس دس دس.آبجیا رقصصصصصصصصصص.

با عرص شرمندگی و کله شکستگی* از 5 شدم 4.25. خاک توی سرمان.البته 2تا نمره مثبت داشتم شدمی 4.75

که خودم می رندمش می شودی 5.به به نمره ی کامل.

راستی غلطم این بود:100 تقسیم بر 2 می شود 10.(حال کن حسابو ایول داره)

خب می گذریممممممممممممممم.


آقا آقا بگو

بگوووووووووووووووووووووووووو

من منتظرم 

.

.

اهم اهم.

خو بگو دیگهههههههههههههه

واقعا که خجالت داره.من شکسته عخشی خوردم.(طناب دارم کوشهههههههههههه؟)

.

.

.

آقا جان آی کیوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

بابا تفلدمه خوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

زود باشد کادو کادو(فقط علوسک مقبول می باشدی)


این ایده بر گرفته از وبه آقا پدرامه:

آهنگ تفلد:پت و مت(ali ansari_puya payan).

سرقت خلاقیت می کنیم در روز روشن و این خودش هنریست.هه هه


راستی امروز باید برم آموزشگاه(از همینا که کلاس ملاس تقویتی دارن)

واخ واخ فردا هم:زیست_شیمی_ریاضی_مطالعات.


*1:منظورم hello بودشیییییی

*2:سر شکستگی یعنی



یکشنبه 19 مهر1388 |
سلام سلام به دوستای گل خوفید؟شبتون به خیر.جمعتون خوش.

خوب چه خبرا؟چی کارا می کنید؟خوفید؟

مدرسه هم خوفه.بچه ها کلاسمون یه کمکی خزن.ولی خو چه کنیم دیگه.

ولی از اونان که ماشاالله هر کدوم شونصدتا bf داره ها.

ایش ایش.

ولی چه حالی می کنیم با این چا2ر.اصن کرکر خندس.خوفه تو این ایام فسردگی حداقل با مخسره کردن خود شاد باشیم.

راستیییی چند روز پیشا خوکی شدم بودم شدید.بعد اصن قرص و مرص نیمی خوردم.بعد حالم رو به وخامت رفتیدش.مامان هم شاکی از دستم.

خلاصه از اون روز به بعد شروع کردیم به خوردن قرص مرصامون و برای اولین بار در عمر گوهر بارمون حرف گوشیدیم.اما از آنجا که ترک عادت موجب مرض است.آقا ما رفتیم مردسه 2تا قرص انداختیم بالا.تفریشه مبارکمونم که آوردیم خونه یکی دیگه خوردیم.بماند که قرصا خواب آور بودن و همواره سر کلاس من غرق خواب بودم.

آقا ما شب خوابیدیم فرداش پاشدم برم مردسه چشتون روز بد نبینه.انگاری با کله رفته بودم تو باقالیا.چشام آلبالو گیلاس می چیندند.حالم وحشتناک و فجیع بددددددددددددددددددددد.

آقا مامانیم که اینجور دیدتم گفت نیمی خواد بری مردسه.منم خو تشنه ی کبسه علم و اینا از خدا خواسته پریدم تو تخت گرفتم خوابیدم تا 1 ظهر.فاز داد وحشتناککککک.

ولی اون روز فیزیک امفتحان داشتم.دبیرمون گفته بود که 5شنبه ازمون ساعت دوم امتحان می گیره.حالا ما ساعت دوم زبان فار30 داشتیم.خلاصه از دبیر زبان فار30 اجازه گرفتیم اونم گفت باشه زود بیاین که منم می خوام امتحان بگیرم(واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی)

خلاصه ما رفتیم سر کلاس دبیر فیزیکمون 10تا سوالو ایستادنی رو مجبوریدم تو 10 مین جواب بدم(نه که خیلیم انیشتینم.تو 3ساعتم خو نیتونم جواب بدم).

بعدش تو حیاط بدوووووووووووووووووو.

رسیدم به کلاس دیدم کره(عسل) واسم سوالا رو نوشته.چون 10 مین از امتحان گذشته بود مجبور شدم این امتحان رو هم تو 10 مین بدم.

وای دبیره فیزیکمون گفت من چه کار کنم از دسته تو با این بی دقتیات؟

واخ واخ.

واسم دعا کنید زیاد تر نزده باشم توش.

لفطنننننننننننننننننننننننننننننننننننننن.

خب من بروم دیگه

کاری؟باری؟

قلبونت فعلااااااااااااا.




جمعه 17 مهر1388 |

سلام بچه ها خوبین؟خوشین؟چه خبرا؟چه کارا کردین تا الان؟

راستی یکم مهر،روز آغاز فصل مدارس و آغاز بیچارگی های پیاپی بر شما سوگواران آشفته حال با کمی تاخیر تسلیت عرض می کنیم.و برای شما طلب صبز و آرامش(عمراااااا) از خدای منان خواستاریم.

خببببب تابستونمون ته کشید.روزای خوشمونم پرپر شدندی. و از آن همه شور و شعف چه مانده به جز انباشته زشت کتابانی.(چه ادیبانه فرمودم)

آقاااااا دیدی بدبخت شدیم؟همین اوله کاری یک زهره چشمی ازمان گرفتند که با گذشت 5 روز و اندی من هنوز روی ویبره می باشم.آری این ها هم می گذرند(آره ولی تا این بدبختی بخواد تموم شه عمر منم باهاش تموم شده){البته دیر از جان عزیزم}

خب بچه ها ما که اصلا دوست نمی دارم اینگونه.آخه خدا بگم چه کارشون کنه با این تقسیم بندیشون. شکیبا کلاس 1.فاطمه و نورا کلاس 3.منم کلاس 4.

منو شیک شیک و مامانامون هر کاری کردیم نذاشتنمون تو یه کلاس.من خو جلو مدیره گریم گرفت.

بعد این مدیر.... به مامی میگه خانم دخترتو ثبت نام کن تویه پیش دبستانی

بعد تازههههه مامانم به جای طرفداری از من میگه: شما اینجا کلاس پیش دبستانی ندارین؟!!!!

این خو یعنی چه؟احساساته پاک منو سر کوب می کنند.من آزادیه بیان...(به دلیل امنیت جانی از گفتن باقی جمله معذوریم).

آقا این مردسه ی ما خو باید با چا2ر بریم،بعد خو من همو روز اول وارونه سرم کرده بودم.شکیبا خوب اصن چا2رش در هوا در حال پرواز بود.

واییییی دیر شد من برم لالا،که عصر بیدار شم درس بخونم.

برنامه فردامون: شیمی_زیست_ریاضی_مطالعات

واخ واخ من بروم.

قلبونه دوستای با مرامه خودم.

فداتون

فعلا خداحافظتون.



یکشنبه 5 مهر1388 |

های های.چطورین؟خوبین؟خوشین؟سلامتین؟چه خبرا؟از این ورا؟

آقا می گم راستی گفتم بهتون؟نه؟نگفتم؟خب باشد می گم.آقا ما امسال رفتیم با چند تن از دوستان(شکیبا جونم،عاطی،نازی،نورا،فاطمه و...)یک عدد امتحان دادیم.نه 2عدد امتحان واسه ورودیه 2عدد دبیرستان.یکی شاهد و یکی هم علوم فنون.

آقا این علوم فنونه که رفتیم امتحان بدیم.یه دانشگاهم داره.یعنی دانشگاه علوم و فنون.بعد آزمون ورودی این دبیرستانم تو دانشگاهش بود.

آقا ما واسه آزمون رفتیم.چیقدر این دانشگاهه بزرگ بودندی.نورا می گفت:بچه ها خوب اینجا رو نگاه کنید؛این باره اول و آخرمونه که دانشگاه می بینیم.

آقا آزمونش مخلوط بود(نهههه مختلط بود)یعنی دخیا طبقه بالا.این یاروها هم طبقه پایین.حالا هممون باید از یه در می رفتیم تو.این پسرا نه اینکه ماشاالله 100 در 100 در میومدن.عجله داشتن سریع برن تو.ولی ما از اونجایی که خیلی با کلاس تشریف داریم ایستادیم نا اول این ندید بدیدا برن تو.بعد بریم.

آقا خلاصه ما رفتیم تو.بعد جامون افتاد تو راهرو که کولر نداره.(وایییییی)بعدشم خدا بگم چی کارشون کنه با این ترتیبه صندلیاشون.شکیبا یه طرف بود،فاطمه یه جای دیگه.عاطی و نازی هم تو سالن.نورا نیدونم کجا بود.منم همون دور و بر.

آقا حالا اینااا هیچی.وقتی دفترچه ی سوالارو گذاشتن جلومون(وای وای)خواهر چشت روزه بد نبینه.من سرخ شدم،زرد شدم،گچ شدم،سبز شدم(نه سبز جیزه). خلاصه من فکر می کردم دینیو 40در100 می زنم که بالای 80 زدم.ادبیاتو فکر می کردم بالای 80 می زنم که زیر 60زدم.ریاضی فکر می کردم 70به بالاکه از 20تا سوال 7تا جواب دادم.بقیه ی دروس هم به همین شکل.

حالا ما از جلسه اومدیم بیرون تقریبا همه ی کسایی هم که ازشون سوال می کردیم گندیده بودن.بعد این پسرا که میومدن بیرون همه اینجور می گفتن:آره بابا توپ.ریاضیشو بالای 90 زدم.(حالا دولوغاااا)

خلاصه اومدیم خونه و بدون ذره ای امید به قبولی در این آزمون.مدتی گذشت به همین منوال.یک روز دبیر عربیمان با پدرمان تماس گرفتند و گفتند که بنده در این آزمونه قبولیدم.من داشتم از کلاس بر می گشتم که بابام اینو بهم گفت.آقا من همون وسط خیابون می خواستم بپرم و جیغ بکشم ولیی نیمی شد که.

خلاصه اومدیم خونه و اینا.ولی بسی بسیار ذوقیدم.

حالا دفعه ی بعد ماجرای شاهد رو می تعریفم.

فعلا اگه کاری باری ندارید من از حضورتون مرخص شم.

بای تا پست بعدی.



پنجشنبه 12 شهریور1388 |

من آمده ام،ای یار من آمده اممم.به افتخار حضور 2باره ام همه با هم دس دس .

خوبببببببب فداییی دوستای گلمممم خوبید شماها؟چی خبراااا؟

آقا جاتان خالیی خیلی خوش گذشتیددد.حالا شرح سفرووو در برنامه ی بعد می گویم براتان.

 این پست 2تا دلیله مهم داره وچندتا ولیله غیر مهم.

اول از مهمااا:

1-شکیبا جونه قربونش برممم امروز روز میلادش بودددد.شکیبای گلممم!سالروز شکفتن گل وجود نازنینت مبارکککک.


تولد تولد   تولدت مبارک.  فدات شم  فدات شم

تولدت مبارک.


2-من باز آمده امممممم.می خواستم اعلام موجودیت کنم.

بقیه ی موارد رو هم در پست بعدی(شاید فردا عنوان می کنم).

پ.ن:امروز از بهترین روزای زندگیم بود.امیدوارم شما هم شاد بوده باشین.

چون 1-تولد عشقمههههه.

2-تولده عشقمه

3-تولد عشقمه

4-باز برگشتم پیشتونن.تو این مدت قدرتونو بیشتر دونستم.

قربونه هرچی دوسته با وفاس

واسم دعا کنید.

یا علی.

.


دوشنبه 2 شهریور1388 |



سلام سلام شطور مطورین؟خوفین الحمددولله؟

ما رو نمی بینی خوش می گذره؟اوضاع بر وفق مراد هست آیا؟

آقا یه چیز می خوام بگم ولی قبلش باید قول بدین که خودکشی نکنین،دستمالم گرون شده هااا.آب غوره هم همین دیروز پریروز خریدم.جوون معتاد و بیچاره هم تا دلتان بخواهد داریم تازه به کشورای دیگه هم می تونیم صادر کنیم.پس از غم جان گداز این خبر معتاد شدن را هم بیخی.

حالا آقا خبرو می دم:

(دوستان!خواهران و برادران گرامی،نسبتا گرامی،کمی تا قسمتی گرامی و با عرض پوزه(پوزش)غیر گرامی عزیز بنده به مدت 2هفته معادل 14 روز که باز مساویست با 336 ساعت که این هم مساوی می شه با20160 دقیقه بنده در حضور محترمتون نیستم.)

خیلی خیلی خیلی به توان بی نهایت دلم واستون می تنگه.دلم می شه کوشولوی کوشولو.

خب شکیبا جونم قلبونت برم،عزیز دلم،خیلی خیلی دلم واست تنگ می شه. قربونه اون نیش بازت برممممم من.

عاطی جونم،فدات شم.تو این مدت که نیستم و ازت دورم دلم لک می زنه واسه هم صحبت شدن باهات.ولی با اس ام اس و تماس به یادتم قربونت برم.

داداش رضا تو که وبت هنوز بستس؟یه کاری نکن مجبورت کنم باز آپش کنیااااا.الان با ملایمت باهات رفتار می کنم.دفعه ی بعدی بازور.اومدم آپ کرده باشیااااا.می خوام بیام نظر بدممم.

بابابزرگ شما هم که دیگه جای خود داری.چون که می خوام تا لحظه ی آخر حرصتو در بیارم می گم.دلم می شه 1عدد مورچه.بابا تو این مدت که من نیستم تو از دست کی موهات سفید شه؟از دست کی حرص بخوری؟حالا اینا هیچی من کیو اذیت کنم خوب؟می گم حالا هم زیاد گریه نکن.تا دو هفته از نظر مغزی و روحی استراحت کن ،بعد 2هفته بنده مثل زلزله بر سرتان فرود می آیم.

آبجی سایه جونم فدات شم که واسه حرفمون ارزش قایل شدی و برگشتی با این تصمیم بزرگت ما رو هم خیلی خیلی خوشحال کردی.سایه جونم تا 2هفته دیگه خداحافظظظ.

در آخر از تموم دوستای گلی که من و این وبو قابل دونستن و با سر زدن به این وب دل بچه ای رو شاد کردن بسی بسیار ممنونیم.خودمان بعدا می آییم وبهایتان را با وجود نازنینمان مزین می کنیم.

یا علی.خدانگهدارررر.



چهارشنبه 14 مرداد1388 |







سلام سلام خوبین؟خوشین؟چی خبرا؟از این ورا؟راه گم کردین؟

خب دیگه بسه می ریم سر اصل موضوع.من بهتون قول داده بودم که سوتی روز امتحانمو واستون تشریح کنم.

آقا ما رفتیم امتحانمونو دادیم خواستم از کلاس بیام بیرون گفتم:استاد(ن) قبول می شم دیگه؟گفت:آره حتمااااا.ما خیلمون راحت شد اومدیم بیرون.بعد همون موقع جلو چشم خودمون چند نفرو انداخت.خلاصه اون کسایی که قبول شده بودن دیدیم بعضی هاشون یه جعبه شیرینی می یارن واسه استاد.

همون موقع مامان پارتنرم گفت:(خطاب به من) شما نمی خواین واسه استاد(ن) چیزی بخرین؟بعد من با حالت متفکرانه ای گفتم:آهان باشه بریم بخریم فقط نزدیک باشه که اگه بابام اومد دنبالم یه وقت نگران نشه(به به من چه دختربا فکریم)

آقا خلاصه مارفتیم یه چیزی بخریم گفتم خوب شیرینی که نمی شه خرید چون همه خریدن.بعدشم استاد شیرینی زیاد بخوره چاق می شه(آخه یکی نیس بگه خوب به من چه؟)آقا خلاصه گفتیم چه کار کنیم؟چی بخریم؟پارتنرم که یه جعبه بسکویت خرید.منم هویجوری مونده بودم چی بخرم.

آقااااااااا بگو چی خریدم؟یعنی خلاقیت به تمام معنا.

آقا رفتم 2کیلو موز خریدم.آهااا بزن دستووو.نوآوری و خلاقیت در حد تیم ملی.ایوللل یعنی حال کردم با خودمااا.

آقا مارفتیم سر کلاس این موزا رو دادیم دسه استاد(ن) البته تو پلاستیک بوداااا.

داشت از تعجب شاخ در می اورد.گفت:وات؟گفتم:بنانا هستن.

آقا همی از کلاس اومدم بیرون،بچه های کلاسمون ایستاده بودن دم در،حالا بخند کی بخند.استاد از کلاس که اومد بیرون به من گفت تو شیرینی قبولی دادنم با بقیه فرق می کنی.(منظورش این بود که هیچیت عینه آدما نیس)

ولی عجب ضایع بازیری بوداا.همه دوستام از اون روز به بعد اس ام اس می دن میگن:راستی استاد(ن) حالشون خوب شد؟انگار مریض بود میوه واسش برده بودی تقویت شه.منم جواب می دم:آره خوب شدن خداروشکر همون موزا کار ساز بود.

واین بودی سوتیه جلسه ی آخر



سه شنبه 6 مرداد1388 |

علیکمممممم.چطورین شماهااا؟خب بهتون گفته بودم که می خواهم برایتان شرح سوتی دهم.

خب از آنجایی که هر روز خوشی پایانی دارد،سرانجام هر و کر های ما سر کلاس زبان به پایان رسید و همگی گله ای(منظورمان دسته جمعیست)آماده شدیم کههه امتحانه فاینال بدهیم.(خدا نصیبه گرگ بیابان نکند)خلاصه این منشیه(بیققققققققق) امتحانه مارو انداخته بود جمعه اونم صبح. اگه از ترس مامان گرام نبود عمرا اگه می رفتم.

خلاصه ما مانند انسان هایی که خرشان گم شده صبح ساعته 10 از خونه زدیم بیرون(اونم با پارتی بازی به لطف استاد)خلاصه با پارتنر گرامیمان کمی تمرین کردیم.سپس نوبت ما رسید.با وجودی ویبره وار رفتیم تو کلاس دیدم وایییییییی استاد (الف)همون سختگیره استاد دومه واسه نمره دادن.گفتم :به به این ترمو باید یه دور دیگه مهمون باشیم.آقا ما با ترس و لرز رفتیم داخل.مثل بچه های مظلوم استادم کنج دیوار با صدایی از ته چاه با پارتنرم مکالمه کردم.آقا این پارتنرم هم نامردی نکردو گفت تاکه ابوت یور بادی.(وای مادر جان...باید از مردمک چشم می گفتم تا قوزک پا)

شروع کردم به گفتن که اینم تموم شد. بعدش استاد(ن) گفت (خطاب به پارتنرم) بیا ازت بپرسم.به ما هم گفت برو پیش آقای(الف)مامانییی...خدا...منم با ترس و لرز رفتم.ازم 4تا سوال پرسد.(ولی دمش هات خدا وکیلی آسون بود سوالاش) بعد تازه آقای(ن) از پارتنرم دیکشنری پرسید ولی از من نپرسید.هورااااا.

آقا تو این پستم نشد سوتیمو بگم این اندر احوالات فاینال بود.آخ آخ بابا نزنین تو سرم خوب باشه تو پسته بعدی به خدا می گمششش.

قلبانتون.فعلااااااااااااا.



دوشنبه 5 مرداد1388 |

سلام سلام شطور مطورین؟من یه چند وقت نبودم می بینم که همه دارن گریه می کنن و عزای عمومی اعلام کردن.بابا گریه نکنین،جیغ و ویقم نکنید من تشریف مبارکم رو آوردم. وای که چقد دلتون واسم تنگولیده بود.آخییییی.

خب من امروز اومدم با یه خبر خوفففف واسه خودم.با افتخار اعلام می دارم که من با همه ی سوتی ها و گیج بازی ها و خنده های استاد گرام سر کلاس زبان توانستم کهههه این ترمم قبولیده شم.(خدا ترم بعدی را به خیر کند انشاالله.)حالا اینکه با چه نمره ای بماند.دیگه قبولیدم دیگه حالا باهرنمره ای.

باشه باشه بابا جیغ نزنین می گم خوب.من...اهم...اهم....من 88 شدم.حالا یکی نیس بگه نه خیلی خوبه داری هوارم می زنی؟

وای من تا جلسه آخر سوتی دادم.حالا که وقت نیس.ولی در پست بعد سوتی جلسه ی امتحانمو واستون می گم.

خب دیگه.قلبانتون.فعلا خدافظظظظظظظظظظظظظ




یکشنبه 4 مرداد1388 |

سلام خدمت همه ی دوستان عزیز امیدوارم که هر کجای این چیز...نوک زبونم بود. این ...این...........آهان این کره ی آبی نه نه هر کجای این کره ی خاکی تشریف دارید. چیز باشید.چیز......خوب و خوش و سلامت و سرحال(بابا هرچی چیز خوفه) بازهم اومدم خدمتتون تا باز سوتی دیگر را برایتان شهر (شرح)دهم.

مشخصات سوتی:

سوتی دهنده:دوشیزه ی مکرمه ی محرمه.(عربیه دخمل کوشولوی مامانه)

محل وقوع:خونمون(در آشپزخانه)

هنگامه ی وقوع سوتی:(قبل از ناهار)

تماشاگران سوتی:(مادر گرام.بابای عزیزتر از جان)

و حالا شرح موضوع:داشتیم مخلفات ناهار رو آماده می کردیم.بابام خطاب به من گفت:بابا دوغ می خوری یا نوشابه.بنده در همان لحظه داشتم اس ام اس بازی می کردم. می خواستم عرض بفرمایم:نوشابه ی چه رنگی هست؟(سیاه یا زرد) گفتم :
بابا دوغ چه رنگی هست؟بابام هم بدون اینکه به خنده گفت:د.غ قهوه ای توپ توپی. ودر همان لحظه بود که با شلیک خنده ی خانواده ی محترم فهمیدیم ای دل غافل این بار چه گندی زده ایم!!!!!


پنجشنبه 18 تیر1388 |

یابو

 
 

سلام سلام.وای یه سوتی داغ آوردم،همین 2مین پیش به وقوع پیوست. خب آماده این؟1 2 3.

به دنبال اینکه الان خط های یاهو مسنجر تبدیل به یابو مسنجر گشته و داشتم تل با عاطی(دوستم)می سخنیدم. در مورد یابو.بش گفتم باشه عاطی هر موقع باز شود(یابو رو می گم)بهت پی ام می دم.بعد عاطی گفت پی ام میدی؟والا منظورمان از پی ام همان اس ام اس بود.فکر نکنید زیاد می یام یابوهااااا.نه اصلا.اشتباه لغوی بود.

پ.ن:از بس هی یابو رو باز کردم بستیدم که باز شه صفحه توهم زدم آدمکه یابو رو خندان(روشن)می بینم.خدا شفایمان دهد.ما از قربانیان یابو هستیم.

خب فعلا باییییی.



چهارشنبه 17 تیر1388 |

سلام بر و بچ گل.حالتون خوبه؟می گم انگار پروفایل من تو وبلاگ نمایش داده نمی شه.آره؟باشه اگه این بلگفا با ما لجه پس فا جان بچرخ تا بچرخیم. بچه ها واسه دیدن پروفایلم به آدرس زیر برین.واییی عجب آدمای فضولی(باادبیش کنجکاوه)بابا یکی یکی.خب دیگه با اجازه بنده از حضورتون مرخص شم.
کاری باری نداری؟پس باییییی.

http://gardeshe-sayeha.blogfa.com/profile



شنبه 13 تیر1388 |
سلام چطورید بچه های گل؟چه خبرا؟چی کارا کردید؟منم که طبق معمول توپ توپم.خوش می گذرد.ملالی نیست جز دوری شما.
خب بریم سراغ 5شنبه کلاس زبانم.همین که وارد کلاس شدم از استرس زیادی که داشتم(آخه روز پرسش بود)نشستم دفتر گرفتم تو دسم تند تند خوندن.تو این هیری ویری یه کوشولو هم هست که استاد سپردش به من که باهاش کارکنم(ای خدا یکی باید بیاد به خودم یاد بده)حالا دارم باش کار می کنم انقدم زبون درازو حاضر جوابه که اخ اخ.دیفونه شدم از دستش.بلاخره استاد اومد ما هم نشستیم سر جامون تا می خواست حاضر غایب کنه من از فرصت استفاده کردم که زبان بخونم(آره جون خودم)نه زبان که نه.والا از خدا پنهون نیس از شما چه پنهون گوشیم تو کیفم بود دفترم رو کیفم و منم در حال اس ام اس بازی.بعد استاد که داشت حاضر غایب می کرد.من حواسم نبود اسممو خونده.این دوسته بنجنسمم بهم چیزی نگفت.خلاصه یهو سرمو بالا کردم دیدم جناب استاد بالای سرمانند،زل زدند به بنده ی حقیر(خدارو شکر نفهمید دارم اس ام اس بازی میکنم)بهم گفت یعنی رفتی تو عمق درس دیگه.منم همون موقع گفتم:حاضر.گفتند:خسته نباشید.


شنبه 13 تیر1388 |

السلام و علیکم و رحمته الله و برکاته.

شطورید بچه های گل؟چی خبرا؟شی کارا می کنین؟اگر از احوال بنده هم بخواهید خوفه خوفم.

وای از موقعی که بر آن شدم که سوتی هایم را بدرجم تو این وب.نه خیلی کم سوتی می دادم بیشترم شده.نگرانم واسه خودم.

امروز:می خواستم برم کلاس زبان عجله داشتم وحشتناک(آخه خواب مونده بودم)حالا تو این هیری ویری مانتوم هم اتو نکرده بودم.سریع شروع کردم به اتو کردن.از بدبختی هرچی می کشیدم رو مانتو انگار نه انگار باز چروک بود.داشتم منفجر می شدم از ناراحتی اگه دیر به کلاس می رسیدم روم نی می شد برم تو.خلاصه صدا مامانم زدم گفتم:مامان این اتو چشه؟می خوام برمممم دیرم شده.مامانم یه نیگا به پریز برق انداخت و گفت:اتو که ایرادی نداره ولی فکر کنم تو یه چیزیت هست.آخه برقشو زدی؟نمی دونستم باید بخندم یا گریه کنم.همون موقع الکی گفتم مگه واسه ادم حواس می ذارن.(حالا کیا هنو معلوم نیس)

خب دیگه باییییییییییی.



جمعه 12 تیر1388 |
GiGaImage.com Free Image Hosting , Upload Your Image For Free

سلام ع ل ی ک م.

شطورین؟می بینم که حال کردین به ریش ما بخندین.آره؟باشه اشکالات نداره نوبت ما هم می شه.خب حالا می ریم سراغ سوتی بعدی:

دیروز استاد زبان گرامیمان بنده را به پای برد فراخوانند باز برای پرسش واخ واخ واخ.ما هم در کمال آرامش(آره جون خودم)رفتم ایستادم یهو یه سوالی پرسید که اصن درس نداده بود من قیافم شده بود شبیه علامت (!).لکنت زبون گرفته بودم،به سکسکه افتاده بودم.همین جور واسه خودم تو هوا یه جوابی می دادم.بعد ازم پرسید اسم چندتا دمستیک انیمالز (حیوان اهلی) رو بگو منم شروع کردم به گفتن:داگ،کت،هن،بعد می خواستم بگم چیکن گفتم کیتچن.بعد استاد خیلی عادی یه نگاهی بهم کرد(تا اون موقع خودم هنوز پی به سوتیم نبرده بودم)گفت کیچن یا بس روم.من هم با جدیت و تعجب گفتم:بله استاد؟!گفت می گی آشپزخونه!!!بعد بنده هم تقریبا روده بر شدم از بس به خودم خندیدم. بعد یه قسمت دیگه می خواستم بگم کیتچن.این دفعه به جون خودم درس گفتم.بعد استاد گفت: کیتچن یا چیکن. منم حالا قاطی کرده بودم.واسه اینکه باز سوتی نشه گفتم:هرچی خودتون می گید همون.

خلاصه اینم از دسته گل دیروزم.ولی خیالتون تخت امروز سوتی خاصی ندادم.

خوب اسباب خندتونم جور شده هاااا.بخندین بابا،خوش باشد.این میون ما هم یه ثوابی ببریم.



پنجشنبه 11 تیر1388 |
GiGaImage.com Free Image Hosting , Upload Your Image For Free

سلام.سلام.صدتا سلام.

شطور مطورین دوست جونا؟خوفید؟شی کارا می کنید؟

غرض از مزاحمت(ای وا این چه حرفیه من که مراحمم)اومدم یه سوتی خوگشلمو براتون شهر(نههههه شرح)بدم.

دیروز نه دیروزٍ دیروز رفته بودم کلاس زبان.بعد جناب استاد محترم بنده رو به پای برد احظار کردن که ازم درس بکوسشنند.بنده هم با پارتنر گرامیم در کمال آرامش ظاهری و ویبره ی درونی رفتم ایستادم سپس استاد گرام به بنده ی حقیر اشاره کردند و گفتند:از چه انیمالزی خوشت می یاد. منم هویجوری گفتم:خرس. بعد فرمودند دیس کری آپ خرس رو بگو.من هم رفتم بالای منبر و شروع نمودم.گفتم اینجوریه و فلان و فلان و فلان.یهو گفتم خرس گوشای بزرگی داره.استاد هم نگاه عاقل اندر سفیهی به بنده انداختند و گفتند خرس گوشاش خیلی کوشیکه. من هم برای توجیه سوتی ضایعم گفتم راستش خرس رو نیم رخ ندیدم. که یکهو کلسمیت های عزیزم که فقط منتظر نقطه جوکی هستند که به آن بخندند از خنده پوکیده شدند.

و بنده هم که در آن لحظه چهره ام دیدنی بود.

دفعه ی بعد سوتی دیگری از خودم را برایتان شرح می دهم.محل وقوع این سوتی هم در کلاس زبان انگلیسیمان است.

تا دیداری دیگر 2صد بدرود.



چهارشنبه 10 تیر1388 |
Blog Skin

Best Cod Music

دریافت کد